لسان الملك سپهر
346
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
اذا مشى كأنّه البدر اذا بدر « 8 » و الوبل « 9 » اذا مطر . خديجه گفت : اى پسر عم از عيب او مرا آگاهى ده تو همه فضايل او گوئى . قال : يا خديجة مخلوق من الحسن الشّامخ و النّسب الباذخ « 10 » و هو احسن العالم سيرة و أصفاهم سريرة اذا مشى ينحدر « 11 » من صبب « 12 » شعره كالغيهب « 13 » و خدّه ازهر من الورد « 14 » الاحمر و ريحه ازكى من المسك الأذفر و لفظه أعذب « 15 » من الشّهد و السّكر . خديجه گفت : چندانكه من از عيب جويم تو عرض هنر كنى ! ورقه گفت : اى خديجه ، من كيستم كه توانم فضايل او را برشمرد و مكارم او را بازنمود : و اين شعر بگفت : بيت لقد علمت كلّ القبائل و الملا * بانّ حبيب اللّه اطهرهم قلبا و اصدق من فى الارض قولا و موعدا * و افضل خلق اللّه كلّهم قربا خديجه گفت : من او را ديدهام و جلالت قدرش دانستهام و جز او كسى را به شوى نگيرم . ورقه گفت : اگر انديشهء تو اين است شاد باش كه عن قريب محمّد به درجهء رسالت ارتقا جويد و پادشاه مغرب و مشرق عالم گردد ، اكنون مرا چه عطا كنى كه هم امشب ترا به نكاح او درآورم ؟ خديجه گفت : اينك مال من همه در پيش چشم توست هر چه خواهى برگير . ورقه گفت : من از مال اين جهانى نخواهم ، بلكه آن خواهم كه محمّد در قيامت شفاعت من كند ؛ زيرا كه نجات آن جهان جز به تصديق رسالت او و شفاعت او به دست نشود . خديجه فرمود : من ضامن شدم كه آن حضرت شفيع تو باشد . پس ورقه بيرون شد و به سراى خويلد آمد و با او گفت : چه در حق خويشتن انديشيدى كه خود را به دست خويشتن به هلاكت افكندى ؟ خويلد گفت : چه كردهام ؟ گفت : اينك دلهاى پسران عبد المطّلب را در كين خود چون ديگ جوشان ساخته ، و پسر برادر ايشان را خوار شمرده ، و رد سؤال ايشان كردهاى . خويلد گفت : اى پسر برادر جلالت قدر محمّد بر همه كس روشن باشد ، اما چه كنم كه اگر پذيرفتار
--> ( 8 ) . شتافتن به سوى چيزى . ( 9 ) . وبل : باران تند . ( 10 ) . باذخ : بلند ( 11 ) . مىريزد با تندى ( 12 ) . ضبب : ريختن . ( 13 ) . غيهب : تاريكى ( 14 ) . ورد : گل ( 15 ) . اعذب : گواراتر